صالح شریفی هستم، که معمولاً به اشتباه صالج شریفی نوشته میشود.
تفکیک اسم و فامیل من واقعاً کار سختی نیست؛ اما در اغلب مواقع، با صالح یا صالحی صدام میکنند. عیبی ندارد، معمولاً آدمهای محبوب اینطوری هستند!
لیسانس، فوقلیسانس و دکترای شهرسازی خواندم و اینروزها آنچه گمان میکنم یاد گرفتم را پس میدهم به دانشجوها.
دو سال پیش، برهان (پسرم) را در یک دورهی پروژهمحور ثبتنام کردیم و قرار شد هر کودک با پدر و مادرش، تولید محتوا و ارائهی یک جلسه را بر عهده می گرفتند. یک جلسه، پسری با مادرش کیک پختند؛ یک جلسه، دختری با پدرش دربارهی موبایلها صحبت کردند و یک جلسه، کودک دیگری با پدر و مادرش، از ستارهها گفتند.
به من که رسید، به مربیاش گفتم من در دانشگاه شهرسازی درس میدهم و هیچچیز قابلعرضی برای این بچهها ندارم. از من انکار و از مربی اصرار. فصل اول کتاب تاریخ شکل شهر تا انقلاب صنعتی، نوشتهی جیمز موریس، ترجمهی دکتر راضیه رضازاده، انتشارات دانشگاه علم و صنعت، که دانشجوهای امروز به سختی حاضرند بخوانند، در قالب نقاشی و رنگآمیزی و برش و چسباندن به خورد بچههای مردم دادیم و چه کیفی داد!
برای تکرار این کِیف، با کمک دوستان خوبم، آذردخت، امیرحسین، گلبرگ و نعیمه، «شهرآگاه» را پدید آوردیم تا با بچهها راجعبه شهر و شهروندی گپ بزنیم و بازی کنیم.
در شهر ما نیست جز دود و ماشین…
اما در شهر این بچهها،
پرندهای با شادمانی پر خواهد گشود…